حوصله ای برای نوشتن نیست
شاید چندوقتی ننویسم
حوصله نوشتن رو هم ندارم
روال یکسان نوشته هام کلافه ام میکنه
ننویسم بهتره به نظرم
تو این ماه خودم رو زدم به بیخیالی
رفتم مسافرت
جنگل ابرشاهرود که همکارام برنامه ریزی کردن و رفتیم
و روستای بره سر رودبار که ویلای همکار شهرام دعوت شدیم و رفتیم
خیلی خوب بود
چقدر همه به انیتا توجه میکردن
بازی میکردن
همکار شهرام که همش آنیتا رو بغل میکرد
خیلی سعی کردم خودمو شاد نشون بدم
تو ماشین میرقصدم
اما گریه امونم نمیداد و دور از چشم شهرام
چشمام خیس میشد
دست خودم نبود
هر موقع به آنیتا نگاه میکنم دوست دارم زار زار گریه کنم
جذابترین ها هم برایم بی معنی شدن
هی به خودم میگم
چرا تو اینجوری شدی؟
هی به خودم میگم تمومش کن
اما نمیتونم
تشنج های آنیتا قطع نمیشه
خسته شدم
یه جورایی به خودم حق میدم
از خونمون هم بیزار شدم
اصلا دوست ندارم خونه هم بیام
تنها امیدم برای خونه بودن کنار شهرام بودن هست و بس
با خودم میگم
کنار بیاشهرزاد خانم
این زندگی روالش این هست و بس
تغییر بی تغییر
به قول شهرام
خدارو شکر کنیم
تا بدتر از این نصیبمون نشه
ای خدا
شکرت
بره سر رودبار 92/6/1



جنگل ابر
92/5/26

چقدر دوست داشتم
تو راه بری
متوجه مسافرت بشی
بازی کنیم
حرف بزنی تو ماشین برامون
به جای اینکه همش تو صندلی ماشین باشی
یا بغل من
چقدر تصورش هم قشنگه
دخترکم گاهی وقتا از اینکه من تو خونه راه میرم
و
تو فقط نگاهم میکنی
شرمنده ام
کاش من مریض بودم
تو راه میرفتی
من نگاهت میکردم


حوصله ای برای نوشتن نیست 