آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

حوصله ای برای نوشتن نیست

1392/6/3 23:10
نویسنده : شهرزاد
505 بازدید
اشتراک گذاری

شاید چندوقتی ننویسم

حوصله نوشتن رو هم ندارم

روال یکسان نوشته هام کلافه ام میکنه

ننویسم بهتره به نظرم

تو این ماه خودم رو زدم به بیخیالی

رفتم مسافرت

جنگل ابرشاهرود که همکارام برنامه ریزی کردن و رفتیم

و روستای بره سر رودبار که ویلای همکار شهرام دعوت شدیم و رفتیم

خیلی خوب بود

چقدر همه به انیتا توجه میکردن

بازی میکردن

همکار شهرام که همش آنیتا رو بغل میکرد

خیلی سعی کردم خودمو شاد نشون بدم

تو ماشین میرقصدم

اما گریه امونم نمیداد و  دور از چشم شهرام

چشمام خیس میشد

دست خودم نبود

هر موقع به آنیتا نگاه میکنم دوست دارم زار زار گریه کنم

جذابترین ها هم برایم بی معنی شدن

هی به خودم میگم

چرا تو اینجوری شدی؟

هی به خودم میگم تمومش کن

اما نمیتونم

تشنج های آنیتا قطع نمیشه

خسته شدم

یه جورایی به خودم حق میدم

از خونمون هم بیزار شدم

اصلا دوست ندارم خونه هم بیام

تنها امیدم برای خونه بودن کنار شهرام بودن هست و بس

با خودم میگم

کنار بیاشهرزاد خانم

این زندگی روالش این هست و بس

تغییر بی تغییر

به قول شهرام

خدارو شکر کنیم

تا بدتر از این نصیبمون نشه

ای خدا

شکرت

بره سر رودبار 92/6/1

 

جنگل ابر

92/5/26

 

 

چقدر دوست داشتم

تو راه بری

متوجه مسافرت بشی

بازی کنیم

حرف بزنی تو ماشین برامون

به جای اینکه همش تو صندلی ماشین باشی

یا بغل من

چقدر تصورش هم قشنگه

دخترکم گاهی وقتا از اینکه من تو خونه راه میرم

و

تو فقط نگاهم میکنی

شرمنده ام

کاش من مریض بودم

تو راه میرفتی

من نگاهت میکردم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (15)

هانیه
4 شهریور 92 0:32
امیدوارم نوشته هات رنگ و بوی شادی بگیره به زودی
تو بنویسی یا ننویسی مطمئن باش من به یادتم و برات دعا میکنم برای هر سه تون دعا میکنم


مرسی هانیه جان
التماس دعا
نسرین
4 شهریور 92 7:35
سلام
چه مامان خوش تیپی
چه جای باصفایی
چه دخملی نازی
امیدوارم به زودی دخملی بتونه راه بره ، این و از ته ته ته دلم از خدا می خوام.
آمین


ای بابا
چه خوشتیپی خواهر
لطف داری
ممنونم ازت
سعیده
4 شهریور 92 9:41
شهرزاد عزیزم
چی میتونم بگم از این همه ناراحتی تو
من که جای تو نیستم خیلی کم میتونم درکت کنم ولی اینو میدونم که خودت دیگه نباید نمک به زخم خودت بزنی
خودت رو شاد نشون بده مطمئنا به درونت هم نفوذ میکنه
سعی کن با شرایط کنار بیایی و خودتو اذیت نکنی
خیلی خوشحال شدم رفتی مسافرت برای همه تون خوب بوده و بیشتر از همه خودت و آنیتا
این فکر روهم نکن آنیتا متوجه نیست اون همه چی رو درک میکنه مطمئن باش پس اونم لذت برده از این خوشی شما


مرسی سعیده جان
همینکه برامون دعا میکنید شکرگزار خدا هستم
مريم (مامان فاطمه)
4 شهریور 92 11:30
عزيزم هر روز وبلاگت را مي بينم ما را از حال آنيتا بي خبر نذار حداقل اگه خدا خواست و خوب شد برامون بنويس .


مرسی مریم جان
باشه گلم
ممنون به یادمونی
شادی
4 شهریور 92 14:50
شهرزاد عزیزم خیلی دلم براتون تنگه .
بهت حق میدم عزیزم .
فقط میتونم بگم توکل کن به خدا و دعای همیشگیم برای انتیای عزیزم .

آنیتا ، فدات بشم خاله .
چقدر دل تنگت بودم .
خاله فدای ابروهای پیوسته ات .
فدای چشمای زیبات



شادی عزیزم
منم دلم برات تنگ شده گلم
بهار نازنین رو ببوس
از خدا برات بهترین هارومیخوام
مژده مامی آنیتا
4 شهریور 92 15:47
عزیزم خوب کردی رفتی مسافرت
آنیتا حتما متوجه مسافرت بوده...از عکساش معلومه ک باهوشه
چشماش باهوش بودنشو نشون میده
دوست خوبم امیدوارم ب آرزوهات برسی
راه بره بخنده شیطونی کنه بریزوبپاش کنه
امیدوارم با هم برین پابوس امام رضا و اونجا بدوه و همش
دو تایی دنبالش باشین و خسته بشین از شیطونیاش
امیدوارم...همه مون امیدواریم...حق ک داریم امیدوار باشیم

مرسی مژده جان
دل خوش سیری چند؟
مهسا(مامان هستی)
4 شهریور 92 16:42
وااااااااااااااااای خیلی دلم میگیره وقتی نوشته هاتو میخونم شهرزاد جونم قشنگ قلبم آتیش میگیره واقعا فکرش هم برام عذاب اوره خدا بهت توان بیشتر بده دوست عزیزم

چه قدر خوبه که مسافرت رفتی برای روحیه هر 3 تاتون خوب بود


جمله معروف دل خوش سیری چند ؟ حال ما رو کامل توصیف میکنه
عزیزم ببخش ناراحتت میکنیم
مهسا.مامان نلی
4 شهریور 92 17:27
برای اولین باره که وبلاگتون و به صورت تصادفی باز کردم.نمیدونم که چی باید بنویسم از وقتی مطالبتون و خوندم بغض کردم باور کن از ته دلم امام حسین و صدا کردم ادم زیاد معتقدی نیستم اما به خدا و معجزه هاش ایمان دارم امیدوارم خدا جون همه بچه های مریض و به خصوص انیتا جون و شفا بده که از زجر کشیدنشون دل پدر و مادرشون هر لحظه هزار تکه نشه.عزیزم لینکت میکنم و بی صبرانه منتظرم تا خبر سلامتی دخترتون و بشنوم.همیشه واسش دعا میکنم




مرسی گلم
ممنون که دعامون میکنی
همین خیلی ارزشمنده
مامان یاسمن و محمد پارسا
5 شهریور 92 8:37
سلام عزیزدلم :این خیلی خوبه که به مسافرت رفتید تومسافرتها روحیه ادم کلی تغییر میکنه عزیزم انشالاه به امید خدا روال زندگیتون هم تغییر می کنه با به زودی به ثمر نشستن تلاش باباومامان مهربون ارزوی شادی وسلامتی براتون دارم عزیزم بچه ها نیاز به یه مامان و بابا ی با روحیه و شاد دارند سعی کن همیشه شاد وامیدوار به اینده روشن که انشااه به زودی می رسه باشی دوستت دارم




کاش میشد شاد باشم
از ته دل
کاش
الهام مامان علیرضا
5 شهریور 92 18:43
چه خوب شد رفتی مسافرت عزیزم
منم فکر می کنم آنیتا شادی رو درک می کنه
تو هم شاد باش
سعی کن با شرایط کنار بیای
آخه ویران کردن روحیه ات که چیزی رو حل نمی کنه عزیزم
مگه آدم چند سال زنده ست که بخواد اون چند سال رو هم با غصه زندگی کنه
آقا شهرام درست میگه
بدتر از بد خیلی زیاده عزیزم
امید تو آنیتا رو بهتر می کنه
می بوسمت گلم.



مرسی الهام جان
خصوصیتم خوندم
اره واقعا ادم باید خوش باشه
از فردا خبری نداریم
اما من دلم اصلا خوش نیست
هرچقدرم تظاهر میکنم نمیشه
بهار
5 شهریور 92 21:17
شهرزاد جون یه بار دیگه برات نوشته بودم، من دقیقن تو خونه ی به دنیا اومدم و بزرگ شدم که شرایط فعلی خونه ی شما رو داشته! جو خونه روحیه مادرم، حال و احوال پدرم همه رو کامل یادمه! متاسفانه به جرم مادر بودن محکومی که از هر چیزی که فکر میکنی محکم تر باشی مجبوری فضای خونه رو عوض کنی! میدونم غم سنگینی داری اما هیچ کاریش نمیشه کرد باید باهاش کنار بیای و اون رو تابع خودت کنی


اره بهار جان
میفهمی چی میگم
میبینی فضای خونه چه مردست؟
من احساس میکنم هیچ روحی تو خونه ما جریان نداره
منا
6 شهریور 92 9:54
شهرزاد جونم
چکار خوبی کردی رفتی مسافرت
واسه روحیه خودت و همسر مهربونت و انرژی گرفتنون لازم بود

شهرزاد بسپار دست خود اونیکه اون بالاهاست مطمئن باش یه روز یه وقت یه راهی را جولی پاتون میذاره و یه جرقه یه اتفاق باعث میشه که برگ زندگی شما هم برگرده و همه خونت دلت زندگیت پر شه از لحظه ها قشنگ و به یاد موندنی


مرسی منا جان با این شرایط سختت
ممنونم از این همه لطفت
بوووووووووس
یادت باشه که :
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﺳﺖ ...
" ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻦ، ﺑﺎﻭﺭﮐﻦ ، ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﻦ " .
.
.
خداوند میدهد



نرگس
6 شهریور 92 13:58
سلام

خیلی خوبه که مسافرت رفتین. برای روحیه خوبه.

من با ننوشتن موافق نیست! البته ببخشید میگم.
به نظرم نوشتن و در میون گذاشتن درد با دوستا آدمو سبک میکنه.

همه دردت رو توی خودت نریز. بنویس تا تخلیه بشی.



آنیتای عزیزم چرا تو عکس اخم کردی؟
بخند...
بخند و با خنده ت دل همه رو شاد کن.





سلام عزیزم
جات خالی اره خیلی خوب بود
اما اون دل خوش دیگه
میدونی که
رزا-مامان رایان
6 شهریور 92 18:14
سلام پدر و مادر صبور آنیتای ما؛پسرکم یک هفته تب داشت و داشتم داغون می شدم و در این بین بارها به یاد شما و والدین الینا افتادم و از دل فریاد برآوردم که خدایا به داد دل ما برس و خودمان را مریض کن و بیماری را از ب چه هایمان بگیر؛ای مادر مهربان و خوب!چشمان این فرشته را که می بینم دلم قرص می شود که چونان معنای اسمش مهربانانه و وارسته و استوار به زندگی سلام خواهد کرد ؛ دستان لطیفش را از جانب من ببوس،



مرسی رزا جان
انشالله خداوند حاجت دل پاک توام بده
مامان اهورا(شهرزاد)
26 آبان 92 15:38
عزيزم چقدر با خوندن نوشته هات غمگين شدم. بغضم گرفت . انشاله به حق همين روزاي عزيزم شفا بگيره دخترت. منكه بنده رو سياه درگاه خدا هستم اما دعا ميكنم . توكل كن و صبور باش انشاله حاجتتو بگيري
شهرزاد
پاسخ
مرسی عزیز دلم ببخشید این وبلاگ خیلی پر غم و غصه است انشالله خدانظر کنه و حال دخترکم خوب شه حتما دعای شما اثر گذاره من نتیجه اشو دیدم برام دعا کن